آل‌استار‌به‌پای قبیله

ما سقراط را نه به‌خاطر پاسخ‌هایش، که به اعتبار پرسش‌هایش در یاد زنده نگه داشته‌ایم. کتاب کوچک فلسفه - گریگوری برگمن

بعضی وقتا احساس میکنم هیچ وقت هیچی درست نمیشه. مخصوصا وقتایی که تنهام. خیلی تنهام. انگار که قرار نیست به هیچی برسم، انگار که قراره همه‌ی تلاش‌هام نتیجه عکس بده. حس میکنم همه چی قراره بدتر بشه و همه چی داره بدتر میشه. منظورم از همه چی کل دنیاست. بدبختی و فقر و لجام گسیختگی، دنیایی بی قانون، بی صاحب، غیرقابل کنترل و به شدت بداخلاق و نامرد. انگار این پیش به سوی بدتر شدن از کوچکترین واحد های بدن و زندگی من شروع میشه و ادامه پیدا می‌کنه تا آخرین نقطه‌ی چشم انداز، تا انتهای دنیای بی انتها. و بعد من کوچیک و تنهام. همه جا ساکته، هیچ‌کس خوشحال نیست و درودیوار سرم داد میزنن که مهم نیست چقدر تلاش میکنی، درد بیشتر اون جلو ها منتظرته.

دلم تنگ و کوچیک و کوچیک و کوچیک و کوچیکه. کلمات معناشون رو جلوی چشمام از دست میدن و یکی اون ته کله‌ام التماس می‌کنه دست از فکر کردن به این چیزها بردارم.

فردا باز بیدار میشم و سعی میکنم حرکت کنم و ناامید نباشم و ادامه بدم. یادم میاد که خانم وفایی ازم پرسید: تو هم افسرده شدی؟

و من فکر کردم و جواب دادم: فکر کنم افسردگیم هیچ‌وقت خوب نشد.

+ ازتون خواهش میکنم، خواهش میکنم. قضاوت نکنید. فکر نکنید هیچ دلیلی برای ناراحتی یا غم من نیست. فکر نکنید جای من زندگی کردید و میدونید چطوریه. فکر نکنید همه مشکلات من رو میدونید. فکر نکنید بهتر از من، میدونید که چیکار میتونم بکنم و چیکار نه. کلا راجع به من فکر نکنید!

ضمن اینکه اگه بعضی از پست های من غمگینن، دلیل به این نمیشن که من مدام یه گوشه در حال گریه باشم، بالاخره هرکسی بعضی وقتا مودش خوب یا بد میشه! بذارید تو وبلاگم بدون ترس بنویسم.

ممنونم که وقت گذاشتین و خوندید.



[ شنبه 27 مرداد 1397 ] [ 01:43 ب.ظ ] [ MadGirl ] نظرات

هر شب به امید اینکه تو میخوای بیای می‌خوابم و صبح ها با فکر اینکه دیشب اومدی بیدار میشم و مدام بلند بلند باهات حرف میزنم. دوست دارم نی‌ساما.




طبقه بندی: آل استار گرگ بزرگه، 
[ جمعه 26 مرداد 1397 ] [ 12:52 ق.ظ ] [ MadGirl ] نظرات

خانم وفایی می‌گه وقت راه رفتن باید سرمو بالا بگیرم. کار سختیه برام.



[ چهارشنبه 24 مرداد 1397 ] [ 11:18 ب.ظ ] [ MadGirl ] نظرات

دلم برای شخصیت های ساپورتیو داستان های عاشقانه میسوزه. وقتی ما یه جفت اصلی داریم که دارن تو دوست داشتن همدیگه دست و پا میزنن تا به یه نتیجه مشخص برسن، نویسنده میاد چند تا شخصیت جذاب خلق می‌کنه تا اون اصلیا رو دوست داشته باشن، تا اون اصلیا با رد کردن اون فرعیا، بهم نشون بدن که چقد واقعا فقط همدیگه رو دوست دارن.

اون شخصیت ساپورتیو ها، جذاب خلق میشن تا عشق اونا رو به چالش بکشن، ولی قبل از خلق شدن سرنوشتشون مشخص شده. اینکه شکست بخورن.

اینکه تا آخر عمرشون دل شکستشون رو دنبال خودشون این طرف و اون طرف بکشونن.

دلم میخواد بغلشون کنم و نوازششون کنم، بهشون بگم اشکالی نداره. درواقع تورو گول زدن، بلند شو و ادامه بده. لعنت به اون اصلیا، من تورو ازون اصلیا بیشتر دوست دارم. اصلیا خنگ خلق شدن تا به هم رسیدنشون طول بکشه تا داستان طولانی و جذاب بشه، ولی تو، ساپورتیو عزیزم، تو باهوش خلق شدی تا زودتر از اصلیه بفهمی عاشقی. تو جذاب و باهوشی و من تورو دوست دارم. لطفاً اون اصلیای لامصب رو فراموش کن و ادامه بده!



[ شنبه 20 مرداد 1397 ] [ 06:47 ب.ظ ] [ MadGirl ] نظرات

از پست گذاشتن تو اینجا میترسم کاملا کاملا میترسم. از واکنش ها وحشت دارم.



[ جمعه 19 مرداد 1397 ] [ 03:35 ب.ظ ] [ MadGirl ] نظرات

دریا گفت: دوس دارم ببینمت الان.

منم براش یه عکس فرستادم. بعد گفت:

همیشه اینجوری بخند. ادم ازت. همه چی میگیره.

من: ^_____^



[ پنجشنبه 18 مرداد 1397 ] [ 08:24 ب.ظ ] [ MadGirl ] نظرات

من دوست خوبی برای والرین نبودم، بچه خوبی نبودم خواهر خوبی نبودم. خدا اگه باشه من بنده ی خوبی نبودم. دانش آموز خوبی نبودم شاگرد خوبی نبودم. دانشجوی خوبی نیستم. من تو هیچی خوب نیستم. یه هفته مراقبت از هایرو، الان مریض شده و مثل چی ترسیدم. اوضاع همه چی و همه کس بده و یا تقصیر منه یا من دارم بدترش میکنم. امیدوارم از روی زمین محو شم یجوری که هر اثری گذاشتم از بین بره.



[ پنجشنبه 18 مرداد 1397 ] [ 12:28 ق.ظ ] [ MadGirl ] نظرات

از آل استار به پا تعریف شده توسط اون دوستم که هم هم‌اتاقیم بود هم هم‌کلاسیمه:

مدددی

من واقعا وبلاگتو میدوووست. روزی 2یا3بار بش سر میزنم ک نکنه ی وقت پست بزاری نبینم یا از دست بدم.

واقنیی گفتم اخه خیلی خیلیی خووب. باش میخندم دپرس میشم حالم گرفته میشه اصن خیلی خفن



[ سه شنبه 16 مرداد 1397 ] [ 08:25 ب.ظ ] [ MadGirl ] نظرات

اتاق داشتن واقعا باحاله. من سطع اشغال رو می‌ذارم کنار تخت و تخمه رو مستقیم میریزم توش. و تقریبا اتاقو آمیز نمیکنم چون لباسام جاشون رو زمین خوبه. دوسش دارم.



[ دوشنبه 15 مرداد 1397 ] [ 03:14 ب.ظ ] [ MadGirl ] نظرات

خب ببینید من یه مشکلی دارم با کسایی که از قدیما سعی میکنن دوباره ارتباط بگیرن.

مثلا فرض کن شما فاطمه رو ما سوم دبیرستان موجودات خوبی بودیم و بعد اون گند زد و حالا اومده یبارکی بمن میگه مدی دلم تنگ شده!

بعد من اصلا نیمدونم یارو کیه! پرسیدم شما، ناراحت شده!

بعد کلی دریا رو سوال پیچ کرده که چرا فلانی ناراحته

من یکی دو روز پیچوندمش ولی اخر سر جوابشو دادم. گفتم بهش که: من ترجیح میدم حرف نزننیم. اصلا نمیفهمم چرا برات مهمه

گفت: چرا مهم نباشه؟! خب حداقل بفهمم چرا ناراحتی...

گفتم: بعد از تابستون سوم که دوست بودیم از پیش به بعد رفتارت سرد شد بی هیچ دلیلی. میتونم مثال بزنم ولی نمیخوام. (رفتارش انقدر بد شده بود که حتی دریا هم یادشه. دریا رو هم ازار میداد چون ما سه تا مثل یه اکیپ بودیم) بعد کل تابستون بعدی فقط یکبار پی ام دادی اما با من کاری نداشتی فقط فیلم میخواستی! (اینجوری بود که سلام خوبی برای مائده فیلم میخوام کی بیام ببرم؟ بعدش اومد اینجوری که سلام خوبی؟ فیلم پر کن برم عجله دارم) حالام برام قابل قبول نیست دلتنگیت.

گفت: من نمیدونم چرا اینطوری فکر میکنی شایدم حق با توئه. شایدم اگه همو ببینیم یا حرف بزنیم درست شه. ولی خب دلم نمیخواد بی دلیل ناراحت باشی... تو رفیق دبیرستانی ای پر از خاطره ای (از اینایی که فقط برای خاطرات ادمو میخوان یا اینکه چون فکر میکنن نایسه که رابطشون رو با دوستای قدیمی نگه دارن محض قدیمی بودن متنفرم) شاید باورنکردنی باشه ب دلتنگیم ولی من حسه واقعیمو گفتم... (از کساییی که حسِ رو مینویسم حسه متنفرم)

گفتم: من از رفیقم سال تا سال خبر میگیرم

گفت: اره یک سال گذشت چون پشت کنکوری بودم همین...

گفتم: صبا و دریا هم پشت کنکوری بودن (راستش صبا حتی موبایلم نداشت و وقتی خونه شون الی میشد یواشکی بهم زنگ میزد)

گفت: ولی خب تو هم پیامی ندادی... (ازین سخ نقطه گذاشتنش هم متنفرم)

گفتم: برای کارای قبلیت ندادم. من توضیح دیگه ای ندارم. ممنون. موفق باشی. شب بخیر.

گفت: شب توهم :)

و پایان. موفقیت امیز بود.

بعد امروز باز یکی بهم پی ام داده که سوم راهنمایی من با یکی از دوستاش دوست بودم و بالاجبار با هم وقت میگذروندیم ولی راستش اصلا دوسش نداشتم یبارم بهش نگفتم دوست و فکر کنم فقط یبار خودمون دوتایی بیرون بودیم که یادم نمیاد اتفاقی بود یا نه شایدم اون موقع خودمو دوستش میدونستم یادم نمیاد چون کل این قضایا مال 5 سال پیشه!

بعد میدونید این مدت هی پی ام میداد.

دیگه پی ام امروزش رفت رو مخم. اینجوری بود که:

Sepideh:

رایحههههه

؟؟؟

Madi:

بله

Sepideh:

داشتم خاطرات قبل مون میخوندم

اون موقع که مینوشتی,یه عالمه کاغذ میدادی بخونیم

میخاستم ببینم ته اون داستان چی شد

ادامش دادی؟؟

دوس دارم بخونم بازم ازت

Madi:

ممنونم ولی نه اونو ادامه ندادم

Sepideh:

دگ نمینویسی؟؟

هیچی؟؟

Madi:

آخرین داستانمو پنج ماه پیش نوشتم

می‌نویسم البته

ولی میدونی من یجورایی با کسی که پنج ساله ندیدمش راحت نیستم

Sepideh:

اهان حق داری شاید...

پس وقتت نگیرم دگ

Madi:

ببخشید فقط درک نمیکنم چرا بعد از سه چهار سال داری دوباره بهم پیام میدی

ما الآن جفتمون تغییر کردیم و آدمای دیگه ای شدیم

من خیلی گوشه گیر تر شدم

و برام سخته که با یه غریبه حرف بزنم

Sepideh:

مگه باید همه چی پشتش یه دلیل منطقی باشه؟؟

منکر تغییر نمیشم

شاید خودت انتخاب کردی

Madi:

میدونی من دنبال دلیل منطقی نمی‌کردم من فقط از صحبت کردن با یه غریبه لذت نمی‌برم

Sepideh:

مزاحمت نمیشم دگ,نمیخام سختت باشه

باشه اجباری نیس ک

Madi:

قطعا خودم انتخاب کردم ولی من نیمخوام یکی که پنج ساله منو ندیده قضاوت کنه

بله درسته

وقت بخیر

و ممنونم برای پیامت بهر حال

Sepideh:

قضاوتی نکردم!!!!

بعدش من یه لایک فرستادم و پایان. میدونید اونایی که قبلنا تو بلاگفا میشناختمم بعضی وقتا سرو کلشون پیدا میشه. یکیشون گفت خیلی داری سرد حرف میزنی و یجورایی ضایع ست پس شاید من برم.

و یکی دیگه شون هم ماهان بود با اونم خیلی خوب حرف زدم. چون میدونی یهویی بعد دو سه سال بعد از اینکه رسما یجوری رفتار کرد که برم پی کارم پی ام داده!!!!!!

ولی چت اونو ندارم یا پاک شده یا توی تبلتمه که خرابه. ولی فکر کنم پاکش کردم، از شدت نفرت. والرین گفت خوب ریدی بهش.

ولی خب میدونین من اونقدرام به همه نمیرینم. مثلا سارا هی پی ام میده ولی ازونجایی که اون همیشه یجوری رفتارمیکرده انگار از من خوشش میاد اشکالی نداره، بعدشم یه پیز انیمه ای فور کرده بود پس فکر کنم یه ممنون خالی خوب بوده باشه.

بعدشم روهان یه چیز روباهی فرستاده بود بعدش یه جواب دادم بهش و پایان. خیلیم خوب.

من با فور کردن مشکل ندارم با خبر گرفتن بعد از دو سه سال اونم یجوری که انگار لطف کردن که منو هنوز یادشونه مشکل دارم حتی اگه اون حالت لطف کردنم نداشته باشن و بگن دلشون تنگ شده بازم مشکل دارم

پس دارم میگم اگه دو سه سال دیگه یهویی خبر گرفتین لطفا نگیرین چون فقط اعصابمو خورد میکنید.

اگه از من خوشتون میاد باهام دوست شین من دلم راحت نرم میشه اگه نمیاد و دیگه باهام حرف نمیزنید پس دیگه باهام حرف نزنید! یا حتی اگه رابطمون بیخودی قطع شده سعی کنید توضیح بدید که نمیخواستید که قطع شه درون صورت فکر کنم خوشحالم بشم ولی فکر نکنم همچین ادمی وجود داشته باشه.

همین. ممنون.

+ سارا همکلاسی قبلیم نه سارا سفید.



[ دوشنبه 15 مرداد 1397 ] [ 02:47 ب.ظ ] [ MadGirl ] نظرات

بستنی های روکش دار 
1. اول روکش بعد بستنی 13 رای 62 درصد 
2. روکش و بستنی باهم 8 رای 38 درصد
بقیه گزینه ها هیچی
ممنونم. 
نظر سنجی جدید در خدمت شماست. 



طبقه بندی: نظر سنجی آل استاری، 
[ دوشنبه 15 مرداد 1397 ] [ 02:43 ب.ظ ] [ MadGirl ] نظرات

یکی از فانتزیام اینه که مسئول نامگذاری یه یتیم خونه باشم و بچه ها رو اینجوری با هم ست کنم که مثلا اسم سه نفرشون رو بذارم ۱- ایلیاد ۲- اودیسه ۳- هومر. یا یه سه تای دیگه: ۱-سقراط ۲-افلاطون ۳- ارسطو. یا یه چهارتایی: ۱- جان ۲-رونالد ۳- روئل ۴- تالکین. یه سه تایی دیگه: ۱- ادگار ۲- آلن ۳- پو. یه پنج تایی: ۱- کانورس ۲- چاک ۳- تایلر ۴- آل ۵- استار.

زیاد دارم ازینا



[ یکشنبه 14 مرداد 1397 ] [ 04:22 ب.ظ ] [ MadGirl ] نظرات

امروز دندون‌پزشک گفت که اسید چیزای ترشی که میخورم مینای دندونام رو خراب کرده و چند بار تاکید کرد که: این عادت رو ترک کن دخترم‌.

._____. من قوت غالبم تو خوابگاه اون ترشک هایی بود که از ایستگاه نزدیک دانشگاه می‌خریدم._. محشرن بچه ها. من و داداشم اسمشونو گذاشتیم آلوچه اسیدی. من عاشقشونم و بهشون معتادم. انقد که این تابستونی مدام نقشه میکشم همینکه برگشتم برم کلی بخرم و انبار کنم.

دکتره کاملا راست میگه چون بار اولی که خیلی درد گرفت تو اتوبوس بودم و داشتم دولپی لواشک می‌خوردم.

و میدونید چی منو خوشحال میکنه؟ اینکه مامانم رو جلوتر فرستاده بودم خونه و اون این حرف دکتر رو قرار نیست هیچ وقت بشنوه^_______^ و من قراره اول مهر کلی آلوچه اسیدی بخرم و انبار بنمایم ^-^\



[ یکشنبه 14 مرداد 1397 ] [ 04:15 ب.ظ ] [ MadGirl ] نظرات

تعداد کل صفحات : 238 ::     1  2  3  4  5  6  7  ...  



      قالب ساز آنلاین